Wednesday, May 18, 2011

صفحه ای که خوانده نمی شود












ابر آوردی

شکوفه های ارغوانی و سفید

سردشان شد

.

پرنده نیامد

شکوفه ها ریختند

ابرها از هم گسیختند

....

اگر نمی آیی

لالایی بخوان

تا ابرهای مسافر

مرا به سرزمین نفسهای سرخ ببرند
آنجا که یک گرده ی ریز

یادش نمی رود
می تواند درختی باشد
پر از شکوفه هایی
که از گذار ابرها سردشان نمی شود
....
اگر نمی آیی
لالایی بخوان
،مرغ هایی که زیر گلویشان گلگون است
حتی بهار هم
با آن همه شکوفه ی سرخ،

حریف سینه ی پر دردشان نمی شود

....

اگر نمی آیی

لالایی بخوان

برای بخار کوچک روی فنجان چای

تا سفیدی اش

بپوشاند

از نگاه تنگ و خاموش من

تا شقایق های دامنت،

که باد، خسته از

عطر سنگین ِ گردشان نمی شود


پونه اوشیدری
pooneh oshidari

Monday, April 18, 2011

برف





بیب

...

بیب

....

بیب

....

پاسخگوی شماره 135 بفرمائید

....

سلام، شماره مرکز آموزش شیطنت و جذابیت رو می خواستم

....

دوست دارم فرشته بازی کنم. دوست دارم تمام شب برف ببارد. آفتاب نزده، از پشت بام با دست های باز، خودم را توی برفها پرت کنم و جای بدنم روی سفیدی ِ نرمش گود شود. آنوقت هرکس که رد شد، بگوید: وای ! دیشب یک فرشته توی برفها غلط زده.

...

دیشب تا صبح برف بارید. دانه های برف توی ناودانها و لانه گنجشکها نشست. ماشین ها آرام از کوچه گذشتند. گربه ها توی پارکینگ خانه ها خزیدند. بچه ها یواشکی از لای پرده، آسمان صورتی را دید زدند. زنها و مردها در رخت خواب غلطیدند. و من تمام شب، برای فردا نقشه کشیدم.

صبح موهای روی متکا را جمع می کنم و توی کشوی میز تحریر کنار ناخن های زرد و کوتاهم می گذارم. آنها بدون لاک، به کودکان عریان و عقب مانده می مانند. برای فرشته بازی، احتیاجی به مو و ناخن نیست. فقط باید از یک جای بلند، پرید روی برفها. اینطوری هم شیطنت آمیز است، هم جذاب. حتی لازم نیست نگران پف چشمهایم باشم.

.....

هوا کاملا روشن است. می چسبم به لبه ی پشت بام. دل نگاه کردن به پایین را ندارم. می ترسم شک بیفتد توی دلم. دوست دارم وقتی توی آن همه برف سفید و نرم فرو می روم، چشم هایم بسته باشد. چند قدم عقب می روم و خیز برمیدارم. داغی ِ آفتاب، پشت پلکهایم را غلقلک می دهد.

......

باد دور گردنم پیچ می خورد، توی دلم هی خالی می شود. نزدیک شدن زمین را حس می کنم. حالا دیگر زمین نزدیک است. اما سرد نیست، سفید نیست، نرم نیست.....

گروووممممممببببب


فکر آفتاب را نکرده بودم. با رفتن زمستان، آفتاب داغ تر شده و برف ها آب شده اند

.......

از ناودانها آب می ریزد. گنجشک ها کوچه را روی سرشان گذاشته اند. ماشینها بوق می زنند و گربه ها را زیر می گیرند. بچه ها و زن ها و مردها، دور لکه ی قرمز روی آسفالت جمع شده اند:

"وای!! نگاه کنید! دیشب یک نفر از آسمان سقوط کرده است" .


پونه اوشیدری

pooneh oshidari

Thursday, January 27, 2011

باران




تِق..تق..تق
.....
صدای باران نیست
صدای سنگ است که به زمین می خورَد. صدای خرد شدن لانه ی گنجشک های سرما زده
....
روی آسفالت لیز با چکمه های پاشنه دار چرمی تلو تلو می خورم. باید از دست سنگ ها پناهگاهی پیدا کنم. از دست نور ماشینهایی توی چشمم گیر کرده اند. بارش سنگ ها تندتر می شود. سرم درد گرفته. خودم را به پیاده رو می رسانم.
باید پناهگاهی پیدا کنم... وگرنه سرم سوراخ سوراخ می شود.
با قدم هایی که می سُرند و لیز می خورند خودم را روی یخ ها جلو می کشم. باید درِ خانه ای را بزنم. اما دری نیست. تا چشم کار می کند دیوار است. نمی دانم شاید دیوار باغ ِ خانه ای باشد. خانه ای قدیمی. خانه ای متروک یا خانه ای سلطنتی. شاید هم خانه نباشد، فقط باغ باشد
.....
شاخه ی درختهای پیر و سرما زده از پشت دیوار زده اند بیرون و با ضربه ی سنگهای ریزان تاب می خورند و بالا و پایین می روند.
سرانجام به درِ باغ می رسم. دری کوچک و چوبی با ارتفاعی آنقدر کوتاه که حتی یک کودک به سختی می تواند از آن عبور کند.
روی در نه پلاکی هست، نه کلون ی و نه قفلی. با دست به در می کوبم. چند بار می کوبم.
......
سرانجام صدای قدمهایی از پشت دیوار می آید. سنگهایی که از آسمان می ریزند، زیر پاهایی قوی خرچ خرچ می کنند.
در باز می شود و نوری ضعیف توی بغلم می لغزد.
.....
کودکی 4-5 ساله با صورتی گرد و گونه هایی گل انداخته از پس نور شمعی که در دست دارد، نمایان می شود.
در چشمهای سیاه و درشتش اثری از شگفت زدگی و پرسش نیست. لباس سفید تور توری اش در نور گرم و ضعیف شمع می درخشد. چتری ی موها، پیشانی اش را پوشانده و صورتش را با آن چانه ی برآمده، گرد تر می نماید.
پاپیون روی کفش هایش برق می زنند. صبر می کنم ، اما چیزی نمی گوید. خودش را کنار می کشد تا داخل شوم.
خم می شوم و به سختی از در تو می روم
....
هیچ چیز توی باغ نیست جز درختهای تنومندی که با شکوفه های سفید و صورتی پوشانده شده اند.
هیچ صدایی شنید نمی شود. نه پرنده ای نه بادی نه ابری.
تا چشم کار می کند، سکوتی ست که درخت های پرشکوفه را در بر گرفته.
تنها یک صدا می شنوم:
صدای نفس های خودم
که با لباس سفید تور توری
و کفشهای براق پاپیون دارِ کوچک، میان درخت ها راه می روم.

.....

پونه اوشیدری
pooneh oshidari

Saturday, January 15, 2011

خاموشی دیگران



ابر کوچک بزرگ شده است
دلش می خواهد جلوی خورشید را بگیرد. دلش می خواهد رعد بزند و درختان تنومند را به آتش بکشد. می خواهد سیل راه بیندازد. شهرها را زیر آب ببرد. همه چیز را غرق کند. همه جا را خیس کند. همه ی آسمان را بپوشاند تا هیچ پرنده ای دیده نشود.
ناگان از خواب می پرد. همه جا خیس است. رخت خوابش، لحاف و متکا و دیوار... همه چیز خیس شده است
...
ابر کوچک به آسمان نگاه می کند. برف می آید. هوا سفید است. زمین سفید است. خانه ها ، پنجره ها، آدم ها و کلاغ ها سفیدند. در میان این همه سفیدی حتی خورشید هم او را نخواهد دید
دلش می خواهد کوچک شود، به اندازه ی بخار بالای فنجان چای. کوچک شود به اندازه ی ابری که توی چشم یک دختر خواب آلود آرمیده است.
......
رخت خوابش را مرتب می کند. دوش می گیرد. و می رود تا یک دختر خواب آلود پیدا کند

....
پونه اوشیدری
pooneh oshidari

Friday, December 17, 2010

کم و زیاد


در می زنم و وارد اتاق می شوم. اتاق مثل یک سالن ابزار فروشی پر از وسایل عجیب و ترسناکی است که در طبقه ها قرار گرفته اند. او گوشه ای روی مبل چرمی سیاه بزرگش فرو رفته و سیگار دود می کند. بی آنکه نگاهم کند می پرسد: خوب، مشکل چیه؟
کمی این پا و آن پا می کنم ... سرفه ام گرفته... اما خارش گلویم را قورت می دهم.
خاکستر سیگار را روی موزاییک کف اتاق می تکاند: گوشت ِ زیادی! مشکلت همینه...
چشمهایم گرد می شود... خوب راستش نمی دونم ... فقط نفس کشیدن یه کم سخت شده. هوا را که می کنم توی ریه ها، کیسه های هوا صدای بوق می دهند. غذا ها و آب ها توی روده ام تلمبار شده اند. حرف... حرف که می زنم، دلم درد می گیرد... دقیقا اینجا تیر می کشد
سیگار دیگری روشن می کند: گفتم که ... مشکلت گوشت زیادیه... باید برشون داری
کف دستهایم یخ زده ... : باشه. من آماده ام
با دودش به طرف یکی از قفسه ها می رود. قفسه پر از اره های دستی و برقی ِ کوچک و بزرگ است. یک اره ی برقی متوسط برمی دارد
لباسهایت را در بیاور
....
حالا خیلی بیشتر احساس سبکی می کنم. گوشت های اضافی بریده شده اند. پوستم می سوزد. انگار توی دریاچه نمک شنا کنم. اما این حس سبکی را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد
نگاهش می کنم: بهتر شدم؟!؟
چشم هایش را از اره بر نمی دارد: نه ... دیگر زیادی کوچک شدی !
خاکستر سیگارش را کف زمین می ریزد
....
در را پشت سرم می بندم. می روم طرف خانه... ماه و جیرجیرک حتما خیلی منتظر مانده اند.
....
هر کدام گوشه ای نشسته بودند و براندازم میکردند.
چرخی زدم: چطور شدم؟
هیچ کس چیزی نگفت
نشستم روی نرده ها: می دونم، زیادی کوچک شدم... سعی کردم بزرگ تر شوم اما پوستم ترک خورد
کرم خاکی گفت:

غصه نخور، مثل رد آب شده روی صخره سنگهای رسوبی.می دانستم دارد دلداری ام می دهد. جیرجیرک که گوش ایستاده بود در ادامه گفت؛ ببین شب چه سبک است. صدای جیر جیرِ جفتم را می شنوی؟ او لای برگ های یک شمشاد ِ تازه هرس شده دارد تخم می گذارد. شب پره ای که روی برگ رز صورتی دراز کشیده بود و چشم هایش نور ضعیف چراغ ماشین ها را دنبال می کرد با صدای نازکش گفت: عزیزم، وقتی اینقدر خسته ای و تمام نورهای دنیا جذابیتشان را از دست داده اند، می توانی با خیال آسوده توی گودی میان گلبرگهای یاس رازقی بخوابی و خواب پری گل را ببینی که به خوستگاری ات آمده و تا صبح حلقه ی دور انگشتت را که از پرچم گل اقاقیا درست شده برانداز کنی و ته دلت هرری بریزد پایین. خیالت هم راحت باشد، هیچ کس اینجا از باغ گل نمی چیند.

یک سیگار از کشوی میز برمیدارم. از این به بعد روی حرف های شب پره حساب می کنم.

پونه اوشیدری
pooneh oshidari


Friday, October 15, 2010

گرگ خجالتی


پرنده مُرد
چشم های درشتش را
گرگ ِ مهربان خجالتی
از کاسه در آوورد
....
پرنده مُرد
از اینکه پریدن را نیاموخت
مادرش که بیوه بود
چقدر غصه خورد
...
مادرش که بیوه بود
همیشه نصیحت می کرد
هر روز برایش می خواند :
:
"پرنده مُرد
چشم های درشتش را
گرگ ِ مهربان خجالتی

از کاسه در آوورد

....
پرنده مرد
از اینکه پریدن را نیاموخت
مادرش که بیوه بود

چقدر غصه خورد "
...

پونه اوشیدری
pooneh oshidari

Sunday, September 5, 2010

plant day


magazine cover
pooneh oshidari
پونه اوشیدری

Saturday, August 28, 2010

پرندهماهی


کمی از نیمه شب گذشته بود. جلوی آینه ی دشستشویی انگشتهایم را بردم لای موهایم. یک مشت موآمد توی دستم. موها را گلوله کردم و ریختم توی چاله ی سیاه وسط مستراح که مثل یک دیو گرسنه دهانش همیشه بازاست. صندل های پلاستیکی را که از بازارچه خریده بودم پوشیدم . انگشتهای پایم را تکان دادم. انگشتهای بدون لاک همچون آدمهای برهنه خودشان را توی خودشان جمع کرده بودند. انگار خجالت بکشند. این که انگشت های پای آدم بدون لاک باشد، همیشه به نظرم شلختگی بود. انگار که لباس زیرت را به دستگیره ی در آویزان کنی، یا توی ابروهایت پوسته پوسته باشد. نمی دانم بشود اسمش را شلختگی گذاشت یا نه. شلختگی مثل موش خرما می مانَد. حیوان دوست داشتنی خانگی که یک دفعه گازت بگیرد. فقط کافی است یک بار در عمرش گازت بگیزد و جای گازش عفونت کند...
..................
دوباره دست می کشم توی موهایم. یک مشت مو می آید توی دستم. موها را گلوله می کنم و می اندازم توی سطل کنار در. در را پشت سرم می بندم. کوچه تاریک است. بوی نم و لجن انتهای حلقم ته نشین می شود. توی کوچه 3 تا سگ بالغ می پلکند. یکی از آنها پیر و گَر است و دارد می شاشد به تیر چراغ برغ. نور چراغ فقط تا فاصله 2 متری خودش را روشن می کند. در تاریکی ِ آنسوتر، دو سگ دیگر توی زباله ها لول می خورند. با احتیاط از کنارشان رد می شوم. همانطور که کیسه های زباله را می گردند، با چشم های درشت و غمگینشان براندازم می کنند. به نظرشان بی خطر می رسم.
در صدای قورباغه ها وجیر جیرکها فرو رفته ام، در تاریکی کوچه. درختان انبوه ِ دو طرف ، تاریکی و ترس را لابه لای تنه هایشان حبس کرده اند. خش خش ِهر برگی ، انگار هیولایی است که بخواهد از تاریکی بیرون بجهد و تمام آنچه توی کوچه هست را یک جا ببلعد. نور کم سویی از سر کوچه پیداست.
قدم هایم را تند تر می کنم. از دور صدای موج می آید، صدای دریا. پیشتر که می روم صدا قوی تر می شود. اما موجی پیدا نیست. آلونکی پیدا می شود. شبیه دکه ی روزنامه فروشی است. از پنجره به داخل آلونک سرک می کشم. سه زن چاق برهنه روی سه چهار پایه نشسته اند و ذل زده اند به من.
صدایم را صاف می کنم : " ببخشید لاک قرمز دارید"
هر سه زن سرشان را به نشانه ی جواب منفی تکان می دهند. صدایم می لرزد: " پس شما چه می فروشید؟
هر سه زن با هم جواب می دهند، "منتظر مشتری هستیم .." و هر سه می زنند زیر خنده
"آیا می دانید از کجا می توانم لاک قرمز بخرم؟"
هر سه زن به هم نگاه می کنند. سپس یکی از زنها موهایش را پریشان می کند و می گوید: "از آن طرف آب....از آن طرف آب " .... و هر سه دوباره بلند بلند می خندند.
تنم مور مور می شود. دست می کنم توی موهایم. یک مشت مو می آید توی دستم. موها را گلوله می کنم و می گذارم لب دکه و به راهم ادامه می دهم. کوچه تاریک است. صدای موج هایی که به هم می خورند نزدیک و نزدیک تر می شود. کف پاهایم احساس خیسی و خنکی می کنند. انگشتهای پایم را تکان می دهم. "پس صندل های پلاستیکی کجا رفته اند....؟!! انگشتهای بدون لاک همچون آدمهای بدون لباس خودشان را توی خودشان جمع کرده اند. باید لاک قرمز گیر بیاورم." هر قدم که بر می دارم زمین سرد تر و نرم تر و خیس تر می شود. کوچه تاریک است. دست می کشم روی سرم. هیچ مویی نیست. کف سرم صاف و چرب است. پوست سرم دون دون می شود....
صدای موج ها آنقدر نزدیک شده است که انگار هر لحظه بخواهد مرا به دندان بگیرد و ببرد.
هر قدم که بر می دارم زمین سرد تر و نرم تر و خیس تر می شود

پونه اوشیدری
pooneh oshidari


Wednesday, July 21, 2010

Sunday, July 18, 2010

ب1 سیصد میلی گرم


معده اش درد می کند، به اندازه ی سکوت های طولانی ِ مصلحت اندیشانه ی این روزها. سینه اش تیر می کشد به خاطر بادکنک صورتی رنگِ نازکی که مدام باد می شود و بادش از منفذی ناشناخته در می رود، و دوباره باد می شود. دلش تنگ شده برای وقتهایی که نیازی به تلاش برای ایده آل بودن نداشت. دلش می خواست، موهایش را از ته بتراشد و زیر آفتاب ملایم پاییز به سینه دراز بکشد . دلش می خواست پا برهنده برود توی تراس و با برگ بنجامین های تر و تازه ور برود. بعد کف پاهای سیاهش را توی دستشویی با صابون صورت بشورد و بدون آنکه کسی راجع به زاویه ناخن های پایش قضاوت کند، آنها را به قرمزترین و براق ترین لاکی که توی کشوی میز توالتش دارد، آغشته کند.
مورد قضاوت قرار گرفتن، چشم چپش را می پرانَد. دکتر برایش ویتامین ب 1 تجویز کرده، آن هم هر روز. ب1 بد بو ترین ویتامین روی زمین است. بوی ادرار می دهد. اما هنوز آنقدر دیوانه نشده که ب 1 مصرف کند.
او باید حواسش به خیلی چیزها باشد. به اینکه دستهایش توی آفتاب تیره نشوند. به اینکه وقتی از ته دل می خندد، زیر چشمها و اطراف لبش چقدر چین می خورد و چقدر زشت خواهد بود اگر لثه ها از بالای دندانها دیده شوند.
چشم هایش شروع کردند به پریدن. عاشق آن بود که در خیره شدن به نقطه ی نامعلوم، رکورد بشکند، اما نمی دانست هر چه رکوردش بالاتر باشد، یعنی چشمش بیشتر تنبلی دارد. وقتی فهمید، چشم هایش شروع کردند به پریدن.
چشم هایش می پرند. انگار افتاده باشند توی معده اش و هی قل بخورند و در اسید های چسبناک بخیسند و هیچ وقت هضم نشوند. مثل خیلی چیزهای دیگر که می خورد، و توانایی ِ هضمشان را ندارد. گرسنه است. و فعلا ب1 تنها پیشنهاد دکتر می تواند باشد برای رفع اثرات جانبی ِ مصلحت اندیشی های دیرهضم


پونه اوشیدری
pooneh oshidari